روزي من و شهيد ميرزاحسين يوسف زاده رفيق راه شديم، از مسجد نصيرمحله تا چهارراه چوكا ديدم دل پري دارد، گفتم چي شده ملّا ؟! گفت: مرا مي كشند (شهيد مي كنند) چندين بار جلوي مرا گرفته اند، بد و بيرا گفته اند و را تهديد كرده اند. من به آنان گفتم من قب از انقلاب معلم قرآن بودم، باز هم معلم قرآن هستم و از زماني كه امام خميني را ديدم، در دلم يك نوري افتاد كه شيفته او شدم، مگر دوست داشتن يك مرجع تقليد و معلم قرآن بودن جرم است كه شما مرا تهديد مي كنيد؟ شما بچه هاي من هستيد. گول اجنبي را نخوريد، پرخاشگري و توهين كردن هيچ فايده اي برايتان ندارد و آنها با ناراحتي گفتند: برو ارتجاء مزدور امام خميني و من به آنها گفتم: با اين كارهايتان خودتان را بدبخت و نفله مي كنيد. شما جوان هستيد، آنهايي كه به شما ياد داده اند شما را گول زده اند، با كشتن من و امثال من مقدار پشه اي هم به انقلاب ضربه نمي زند، شما بيچاره اين دنيا و آن دنيا مي شويد، آبروي خانواده تان را مي بريد و خيلي مسائل ديگر عنوان شد كه من بعد از خداحافظي به طرف منزل (جاده چوكا) و شهيد يوسف زاده به طرف احمدسرگوراب رفتند. و سرانجام اين بنده مخلص خدا در تاريخ ششم شهريورماه سال 1360 در احمدسرگوراب توسط منافقين كوردل به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.
ما را در سایت بانک اطلاعاتی 300 شهید شهرستان شفت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 164