
روزي من و شهيد ميرزاحسين يوسف زاده رفيق راه شديم، از مسجد نصيرمحله تا چهارراه چوكا ديدم دل پري دارد، گفتم چي شده ملّا ؟! گفت: مرا مي كشند (شهيد مي كنند) چندين بار جلوي مرا گرفته اند، بد و بيرا گفته اند و را تهديد كرده اند. من به آنان گفتم من قب از انقلاب معلم قرآن بودم، باز هم معلم قرآن هستم و از زماني كه امام خميني را ديدم، در دلم يك نوري افتاد كه شيفته او شدم، مگر دوست داشتن يك مرجع تقليد و معلم قرآن بودن جرم است كه شما مرا تهديد مي كنيد؟ شما بچه هاي من هستيد. گول اجنبي را نخوريد، پرخاشگري و ت...
ادامه مطلب